زين الدين محمود واصفى

199

بدايع الوقايع ( فارسى )

صد زخم خدنگت به تن ، و دل نهراسد * زان ناوك دلدوز چو گرديده زره‌پوش غزل مه جمال تو هرگه كه از نقاب برآيد * مرا به طالع فرخنده آفتاب برآيد بود حرارت خورشيد بر سپهر از آن‌رو * كه بهر ديدن روى تو با شتاب برآيد غريق بحر سرشكيم و آتش دل سوزان * هنوز شعله‌زنان از ميان آب برآيد اشارتى است كه لاجرعه نوش ساغر مى را * از آن حباب نگون گشته از شراب برآيد « * » به غير درگه او واصفى كه هست مقامت * گمان مبر كه مرادت به هيچ باب برآيد غزل به دعوى تو مه ار صد هزار سال برآيد * همين كه روى تو بيند به انفعال برآيد به چشم مست تو گفتم كه عاقبت دل ما را * به دست عشوه‌ات آخر چگونه حال برآيد به غمزه كرد اشارت كه اين سؤال ز وى كن * كه او ز عهدهء « 1 » امثال اين سؤال برآيد زوال سايه صفت درپى است ماه‌وشان را * تو رخ‌گشاى كه خورشيد بىزوال برآيد

--> ( 1 ) - C ، B 2 : ز وعدهء ( * ) س 11 كذا ، ظاهرا : كز شراب برآيد